پير مرد عاشق بود
لابه لاي نوشته هايي قديمي و صد البته از آن دست نوشته ها، كه بايد خصوصي خصوصي تلقي اشان كرد .منظورم آن تيپ نوشته هايي است كه آدم براي دلش مي نويسد و نمي خواهد كسي ببيند شان و بخواندشان . قصه ي مردي را دارم كه گم شده و كوچه به كوچه دنبال خودگم شده اش مي گردد. مرد عكسش را به اين وآن نشان مي دهد ، شايد كسي نشاني از او داشته باشد .
هيچ كس اما ، نه مرد را مي شناسد و نه عكس را. مرد هنوز دنبال خودش مي گردد و ...
گم شدن و گم گشتگي غصه ي بيشتر قصه هاي ما است . قصه پلك زدني كه پرده چشم را كاهي مي كند و دو جهان را به آهي درجانت مي نشاند .
مي شود پرده چشمم پركاهي گاهي
ديده ام هردو جهان را به نگاهي گاهي
چه باك اگر وادي عشق راهي دور و درازاست . ما كه بلديم و آموخته ايم جاده هاي صد ساله و هزار ساله را به آهي طي كنيم
وادي عشق رهي دور و دراز است ولي
طي شود جاده صد ساله به آهي گاهي
قبول كرده ايم . حرف دل را ، به گوش جان شنيده ايم . ــ هنوز هم ــ مي شنويم . اصلا تاهميشه خواهيم شنيد . نه تنها شنيدن، حس خواهيم كرد . لمس خواهيم كرد . زير و بم هاي زمين را با زخمي كه بر پا داريم .
خود گم شدن را به جان مي خريم .اما دلمان مي سوزد از اين كه گممان كنند . گم گشتگي را به جان مي خريم . اما دلمان به گم شد گي رضا نميدهد . نمي خواهيم بچه ي سر راهي باشيم .
حيف اما ، نه گم كه گور گممان هم مي كنند . بي هيچ نام و نشاني .خيلي از آنان كه حالا نيستند چنين شده اند . بابا طاهر . علي مير دريكوند . دور از جانشان علي محمد ساكي . بيژن رنجبر . حسين شيدائي .اصغر بيرانوند .
و
محمد مصوري !
كه اگر ديارمان ديار فقر و نداري و بدبختي فكر و فرهنگ و انديشه و صد البته نان نمي بود هرگز و هرگز چنين نمي شديم كه هستيم !
بدمان نيايد قبول كنيم همت خيلي از كارها را نداريم . اصلا انگار يادمان رفته بايد چه داشته باشيم براي زندگان.مرد گان هم كه خدايشان بيامرزد .
اما ، به راستي چرا ؟ اين همه گم شد گي از كجا است ، از كيست ؟
قبول كه مردم بي توقعي هستيم . اما ، بايد بي تفاوت هم باشيم ؟
چند جا گفته ام هنوز هم مي گويم :چرا براي هنر و ادبمان جايي نه در جامعه و دربين زندگان كه در گور و گورستان نداريم ؟
خيابان و پارك و سالن و گالري پيش كش مسئوليني كه خوششان از اسممان نمي آيد .و بي تعارف بگويم مي خواهند سر به تنمان هم نباشد. چرا قطعه اي در گورستان به نام و از آن اين عزيزان نداريم ؟
چرا اين همه ــ ترگم هستيم ــ چه كسي از اين تر گم بودنمان سود خواهد برد . فرداي تاريخ شناسنامه امان چند ده برگ گم شده از چهره هاي هنر و ادبمان كم خواهد داشت ؟
بگذريم !
مرد قصه يا بهتر بگويم غصه ام را اول بار، نشسته بر لب جويي ديدم . در همين خيابان شهداي امروز و ــ سعدي ــ ديروز . پيرمرد چپقي به لب داشت و قلياني در دست . گم شده بود درآبي كه زلال بود و روان . آب دلتنگي مرد را زمزمه مي كرد و مرد خيره مانده، در رنگي كه بر خشكي چوب قليان مي نشاند .
روي بدنه سياه قليان گل هايي زرد قد مي كشيدند به سمت دلتنگي هاي نقاش .به سمت، دستان هنر مند .
ومرد خودگم مي شد درهاله اي ازخاكستري دودچپق. مي رفت دنبال آبي كه روان بود . خدا مي داند تا پاي كدام سپيدار .
هاله خاكستري بيشترو بيشتر متراكم شد . آنقدر كه مرد را درخود گم ساخت . بي هيچ نامي و نشاني هم .
اين روزها دلم براي پيرمرد تنگ مي شود . بدجوري هوائيش ميشوم . مي دانم با همان آب رفته است تا اندوه ازدلي فرو شويد . ميدانم خيلي سال ها است مرده است . اما ، دلم مي خواهد دنبالش بگردم و تا آنجا كه مي توانم نشاني از او بيابم . نشاني كه شايد روزي روزگاري دستي با يكي از اين چسب هاي كوفت و زهر مار، موجوددر بازار به شناسنامه پر درد و بي كسي هنر وادب ديارم بچسباندش .
... موسائيان مي گويد شاگردش بوده است .
مي گويد : پير مرد عاشق بود . عاشق سرگشتگي . يله و رها . آنگونه كه گويي دنيا را ــ مچل ــ كرده .
در دل و جانش همه ي رنگ ها بودند . الا رنگ تعلق. نه به جايي .نه چيزي . از حافظ آموخته بود .
غلام همت چه كس بودنرا...
پيرمرد، مولانا مي خواند وقتي دلش بي قرار مي شد . و اشك مي ريخت جايي كه مي رسيد به سودايي كه دلش را دوزخي مي ساخت.
ندانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دوچشمم را كند جيحون
موسائيان اين ها را مي گويد و من بر مي گردم به قصه ام . به مردي كه كنار جوي نشسته و بر سياهي
تنه ي قلياني گل هاي زرد مي روياند و خود با آبي كه روان بود مي رفت تا پاي سپيداري و شستن اندوه از دلي .
آقا !
پيرمرد ،عارف بود . سخي و بخشنده . كاري اگرمي كرد بي مزد بود ومنت .
آقا!
پيرمردخدا ترس بود . خدا را مي فهميد . تا همسايگي خدا رفته بود .اصلا خدا در دلش بود . راه و رسم درويشي مي دانست و هميشه راضي به رضاي دوست .
خط كه مي نوشت واهمه داشت . آنجاكه ، به حرف ــ خ ــ مي رسيد . بال و پرش مي لرزيد در چرخش قلم .
خدايش ، خدا بود . خدايش رفيق بود . خدايش حي بود و حاضردر همه ي لحظه هايش . مست مي شد در نام و با نام خدا . با ده اي خدايي در كام داشت و به بركتش بار تن مي كشيد بر خاك. دروغ نمي گفت . بد نمي خواست براي كسي .
اينها را كه موسائيان در باره اش مي گويد.
من خيره تر ميشوم در مرد قصه ام و چپقش كه هاله اي خاكستري دورا دور صورتش مي نشاند، با هر( پك ) كه به آن مي زد.
پير مرد چپق دود مي كند .
خاكستري ذهنم بيشتر و بيشتر مي شود .
درابرچشم هاي موسائيان، زمزمه مي كنم با خود م .
خوابم يا بيدارم .... ؟
موسائيان ادامه ام مي دهد .
بگو كه بيدارم . بگو كه رويا نيست !
كمي مي بارد وادامه مي دهد: مسافر عشق بود . ازد يار عين القضات به خرم اباد . سوغاتش هم بقچه اي پر ازرنگ .
آقا !
اولين كسي كه رنگ را به خرم آباد آورد پيرمرد بود .سرخ عشق . سبز باروري وقد كشيدن. آبي بي ريايي و صميميت .
كوله بارش رنگ داشت و رنج .
رنگ عشق !
رنج نان !
ارتش اعلان داده بود كه، رنگ و شماره گزاري قنداق تفنگ ها را به مناقصه مي گذارد . برنده مناقصه ميشود و راه غربت در پيش مي گيرد . مي رسد به خرم آباد و ميشود مش محمد نقاش .
استاد محمد مصوري !
يعني تصويرگري نه تنها شغل كه هويتش هم بوده است . اينطور فاميلي ها حتمن ريشه دارند . بي حكمت نبايد باشد فاميل مصوري . براي پيرمرد . اينطورنيست آقاي موسائيان ؟
دقيق اين را نميدانم . اما ميدانم درهمدان و كارگاه شيشه گري كارمي كرده .بر روي شيشه . كارش قلم زني بوده . از زنجان به همدان مي آيد . آن وقت ها به محمد زنجاني شهره است . اما اينكه شهرتش زنجاني بوده يا مصوري را دقيق نميدانم در همدان زن مي گيرد و زندگي مي چرخاند . با رنگ و قلم تا كه مي رسد به
آگهي لشگر پنج لرستان كه بعد مي شود لشگر هشت و شروع مي كند به لاك و الكل زدن به قنداق تفنگ ها و نوشتن شماره بر روي آنها
آن آگهي مناقصه و موضوع تفنگ ها بي چه سالي برمي گردد. مگر چند تا تفنگ را مي خواست شماره بزند ؟
همه اش كه تفنگ نبود كار تفنگ كارهاي ديگر را هم با خود مي آورد رنگ در و پيكر و ديوار ها و نوشتن اعلانات .
حرف هاي موسائيان برمي گردد به سالهاي دهه بيست كه من قدم به ان نمي رسد . كارم هم كه تحقيق و پژوهش نيست تا به طور دقيق دنبال درست و نادرستي زمان ها باشم و ديگر جزئيات . يكي دو نفري هم كه بوده اند و مي شد نشاني دقيق تري از پيرمرد را از آنها سراغ گرفت كم كم و پس از هجرت پيرمرد دستگاه تنفسي اشان خاموش شده و در دسترس نيستند .
با اين همه دلم مي خواهد تا آنجا كه ميشود به پيرمرد نزديك و نزديكتر شوم .
از آقايان زندي . سيف . عيدي و يكي دونفر ديگر مي پرسم . آقاي زندي از نقاشي به نام... فاني كه اسم كوچكش را فراموش كرده است مي گويد . فاني از اهالي بروجرد بوده و يك سالي را در خرم آباد زندگي كرده .بعد از او نقاشي ديگر به اسم نقاش زاده به خرم اباد مي آيد .به دنبال نام كوچك اقاي فاني سراغ آقاي عيدي
مي روم . عيدي نه فاني و نه نقاش زاده را بياد ندارد . درست مي گويد آقاي زندي آنچه مي گفت مال همان دهه بيست است . روزگاري كه عيدي يا نبوده و يا كودك بوده و خردينه .
براي پيدا كردن نشاني فاني و نقاش زاده بايد سراغ دوستان بروجردي بروم . جالب است حالا مصطفا عرب و خسرو سياح هم به اسامي قبلي اضافه ميشوند . هركدام از اين عزيزان مدتي را در خرم آباد دست دركاررنگ و نقاشي داشته اند .گفتم كه كارم تحقيق نيست خيلي هنر كنم بتوانم گزارشي براي روزنامه بنويسم . نه چيزي بيشتر . نميدانم حتمن اگر لازم باشد روزي روزگاري كسي يا كساني اين كار را به درستي انجام خواهند داد.
مي روم سراغ حجت الله يار احمدي كه خود نقشي است جاودانه درنقاشي اين ديار با حافظه تاريخي او كاري ندارم . او هم هنوز آنقدر در تاريخ قد نكشيده كه بخواهد يادگاران گذشته را تعريف كنم . ياراحمدي درس خوانده هنر هاي زيباي تهران است . از همين رو مي خواهم تا سبك و نگاه مصوري را در نقاشي برايم تبين كند . مي گويد :
نقاشي قهوه خانه با اقامت محمد مصوري در شهر خرم آباد شروع ميشود و چند سالي قبل از مزگ او پايان مي يابد او در نمايشگاه كوچك دائمي و خياباني خود همواره تماشگران كنجكاو و هنر دوست را با اثار ش كه كپيه و گردته برداري از بزرگان نقاشي جهان چون ايوان سنيشكين و سرگئي گراسيموف است آشنا مي سازد .مصوري نيز از بنيانگذاران رنگ روغن در خرم آباد محسوب مي شود. اين استاد بزرگ با ابزار دست ساز چون قلم مو ، رنگ روغن و بومهاي مختلف نقاشي تجربه و تلاشهاي موثر خود را به بيننده معرفي مي كند او كه بيشتر نقاشيهاي خود را در آتليه كوچكش و در حضور مردم بر روي بوم انجام مي داد عامل بزرگي در ايجاد ذوق و علاقه در جامعه گرديد و انگيزه بسيار مهمي را در تلاش براي باروري اين ذوق در آنان ايجاد كرد .
در نقاشيهاي قهوه خانه اي وي تلاش براي هرچه بيشتر نمايندن رئاليسم ذهني بخوبي مشاهده مي شود . رنگ ها از جلا و درخشندگي بسيار زيادي برخوردارند ، چون او به استفاده از رنگهاي اوليه و ثانويه توجه خاصي داشت و كمتر از رنگهاي خاكستري ي رنگين استفاده مي كرد . اين نقاش با تجربه چون هرنقاش مكتب قهوه خانه ، براي حجم پردازي تصاوير بخصوص چهره ها و با توجه به ذهنيت خويش نه عينيت موجود مي كوشيد و به حجم پردازي مختصري در آنها مي پرداخت . كلو آزنيسم ـ قلم گيري ـ و دوره گيري ( نه به صورت خط نرم ، سيال و راحت ) و با رنگ مشكي از خصوصيات نقاشي هاي او مي باشد . او همزمان با نقاشان بزرگ اين سبك ( محمد مدبر ) ، ( اسماعيل زاده ، و قوللر آقاسي ) نقاشي قهوه خانه را تجربه مي كرد . از شاگردان او غلامرضا موسائيان و اصغر بيرانوند را ميتوان نام برد .
نقاشي قهوه خانه اصطلاحاي است براي نوعي از نقاشي روايي با تكنيك ابزار رنگ روغن با مضمونهاي بزمي ، رزمي ، مذهبي و گاهي عاشقانه و... كه در حدود دويست سال پيش بر پايه سنتهاي ديني و ايراني بدست هنرمندان آموزش نديده و مكتب نديده بوجود آمد. موضوعات اينگونه نقاشي اعتقادات ، علايق مذهبي ، علايق ملي ،و داستانهاي شاهنامه و داستانهاي و حكايتهاي عاميانه و وقايع كربلا و داستانهايي از قرآن بود. نقاشان اين سبك موضوعات را از مجالس گوناگون . از زبان نقالان و تعزيه خوانان و مداحان مي شنيدند و سپس اقدام به انجام آن مي كردند .
.......
دوباره برمي گردم سراغ موسائيان و ادامه حرف هايش .
آقا!
مجذوب منطقه و مردمش شد . دل بست در دوستي آدم هايي كه دوستشان داشت . در خانه ي مرحوم شجاعي پشت مسجد جامع خرم اباد مستاجر مي شود . كار ارتش كه تمام ميشود براي مردم شهر كار مي كند . اولين كاري كه انجام مي دهد دورنما سازي است . زيبايي هاي طبيعت و مهرباني پرندگان را به ديوار خانه ها مي برد . با رنگ سنگ سازي هم مي كند . روي درها كار چوب سازي را هم انجام مي دهد.نقش چوب گردو و بيد و چنار را عينا روي درهامي نشاند.
كسي بود كه به خوبي رنگ ها را مي شناخت . تركيب را مي فهميد . ساخت رنگ را . آن روزگار كه رنگ آماده و قوطي در بسته نبود . مي بايست پودر رنگ را با روغن برزك مخلوط كني و رنگ بسازي و استاد چه ماهرانه چنين مي كرد.
شمايل كشي اش حرف نداشت . آثار بسياري خلق كرد از جمله شاهكاري به اسم عاشورا كه متاسفانه هيچ نشاني از آنها به جاي نمانده است .
خط را با چوب جعبه هاي كبريت مي نوشت به جاي قلم و ني و چه خوش مي نگا شت.
از فاني و نقاش زاده و خسرو سياح مي پرسم . موسائيان تنها بودن آنها را به همراه شخصي ديگر به نام سيد كاظم حجتي كه شيرازي بوده و مدتي كم در خرم آباد سكونت داشته را تائيد ميكند . او نيز خبري چندان از آنها و سرانجامشان ندارد .
كمي وارد حريم خصوصي محمد مصوري ميشويم موسائيان مي گويد: مرحوم مصوري چهار فرزند داشت . شمسي خانم . منيرخانم و فريده خانم . پسرشان هم كه آقا غلام بود كه خدايش بيامرزد .
حرف هاي موسائيان كه تمام ميشود . دلم براي خودم . براي ديارم . براي هنرمندانم و بيشتر از همه براي محمد مصوري كه نه توانستم تابلويي از او ببينم و نه عكسي مي سوزد .
حرف زيادي ندارم . براي موزه داران پاريس ولندن و رم ارزوي موفقيت میكنم .ودلم مي خواهد ، به بعضي ها بگويم .
گفته باشم !
من نه از تاريخ هشت هزار ساله گفتم . نه چهار هزار ساله و نه هزار ساله .
شروع حرفم بر مي گردد به اواخر دهه ي بيست الان هم كه ، اواخر دهه ي هشتاد است راستي هنوز هفتاد سال هم نشده ، چنين ــ ترگم ــ شده ايم .نه مي دانيم محمد مصوري كي و كجا به دنيا چشم گشود .نه مي دانيم كي كار در خرم آباد را شروع كرد . نه حتا يك نمونه از كارهايش را ديده ايم و نه ميدانيم كي از قفس جان گريخت و تنهايمان گذاشت در اين برهوت بي كسي . به صد سالگي كه برسيم چه ميشويم ....؟
دل تنگيم را به تماشاي سبزه زاري در خيال مي كشانم در عرياني پائيز. با خودم زمزمه مي كنم .
اين سبزه كه امروز تماشاگه تو است .
استاد ــ مش ــ محمد مصوري ادامه ام ميدهد :
فردا همه از خاك تو بر خواهد رست !
بر گرفته از هفته نامه تبلور انديشه

