کمیته هنرمندان ستاد مردمی مهندس میر حسین موسوی برنامه ی جهت حمایت هنرمندان شهرستان خرم آباد از کاندیداتوری مهندس موسوی در انتخابات دهم ریاست جمهوری با مسئولیت هنرمند خوب هم شهری مان جناب سیامک موسوی بر گزار کرد در آن برنامه من مجری برنامه بودم و هنرمندان زیادی در برنامه حضور داشتند . نوشته زیر مطلبی است که... دوست روزنامه نگارم بهرام سلاحورزی در باره اتفاقی که آن روز افتاد به رشته تحریر در آورده . حیفم آمد حالا که کمتر از ده روز به برگزاری انتخابات نمانده وبلاگم را با این نوشته به روز نکنم.
نمونه ی کار هنرمند معاصز آقای میر حسین موسوی

الله اکبر ! به : عبدالرضا شهبازی و بغضش
شرط کرد اگر اذان را درست بخوانم پنج ریال به من جایزه بدهد.
درست خواندم . پنج ریال را داد
پرسید معنای اذان را هم بلدی ؟ گفت : اگر معنایش را هم بگویم پنج ریال دیگر جایزه
می دهد.
گفتم : بلدم !
گفت : بگو
گفتم : خدا بزرگ است
گفت : اشهد ان لا الله اله الله – اشهد ان محمداً رسول الله – اشهد ان علی ولی الله
این ها را هم بگو.
گفتم : یعنی این که خدا بزرگ است . با حالتی عصبی گفتم . دو بار هم تکرار کردم !
اخم کرد و گفت : نه ! بلد نیستی
گفتم : وقتی خدا بزرگ است . وقتی او خالق همه چیز است . گفتم : خوب وقتی خدا بزرگ باشد محمد هم برگزیده او ست. وقتی خدا بزرگ است پس همه ی راه ها هم به سمت او که خیر است ختم می شود.
گفتم : خوب خدا بزرگ است دیگر.
اخم کرد و با عصبانیت گفت : بلد نیستی.
این را گفت و داغ پنج ریال دوم را به دلم گذاشت.
* * *
وقتی عبدالرضا شهبازی پشت تریبون قرار گرفت ، ذوق زده شدم . با خودم گفتم الان
می گوید :
سنگ مرا نامیدید
باران بودم
ابر مرا نامیدید
آفتاب بودم
رعد مرا دیدید
رنگین کمان بودم
مرا هر چه می خواهید صدا بزنید
اما من از جنس بارانم.
شاعر ، شعر نخواند.
شاعر نمی توانست شعر بخواند . نفسی عمیق کشید و مثل خیلی آدم های تمامیت خواه تا آنجا که توانست اکسیژن در ریه هایش جمع کرد و بعد جرعه ای آب نوشید و عمق نگاهش را گره زد در عمق نگاه تک تک آنهایی که نگاهش می کردند.
شاعر جرعه ای دیگر آب نوشید . حتمن می خواست با آن جرعه و لب تر کردن ، بغضی که در گلویش نشسته بود را باز کند.
نمی دانم ، شایدم شاعر می خواست بغضش را با آن جرعه آب قورت دهد و کنار بقیه ی دردهایی که در دلش داشت جا دهد.
همه مبهوت بودند از آن سکوت سنگین . که شاعر انگشت اشاره ی مشت گره کرده اش را به سمت بالا نشانه رفت و بغض ترکاند و فریاد بر آورد.
الله اکبر الله اکبر
تکبیر دوم شاعر تمام نشده بود که همه ی آنها که در چشمانش خیره شده بودن به پا برخواستند مشت گره کردند و انگشت اشاره به سمت بالا گرفتند و با هم فریاد بر آوردنند.
الله اکبر الله اکبر
اشهد ان محمداً رسول الله
اشهد ان علی ولی الله
همه با هم شهادتین گفتند و چشمانشان دریایی شد.
شاعر گریه می کرد . من گریه می کردم . بغل دستی ام گریه می کرد.
روبانی سبز که جلو تریبون آویزان بود در دست باد پیچ و تاب می خورد.
بغض شاعر که شکست ، بند دل من هم پاره شد و ذره ذره ی دلم مثل تسبیح بند بریده ای پخش شد زیر پای همه ی آنها که چشمانی دریایی داشتند و با خود می گفتند خدا بزرگ است
شاعر که بغل دستم نشست گفتم عبدالرضا تا کی باید بگوئیم رافضی و قرمطی نیستیم ؟
مگر برای این که ثابت کنیم مسلمانیم چند صد بار باید شهادتین به جا بیاوریم.
شهبازی گفت : شنیده ای گفته اند عاشورایی در پیش دارند و می خواهند یزید و عمر سعد را به هلاکت برسانند؟
من خندیدم و گفتم :
الله اکبر
روبان سبزی که به تریبون آویزان شده بود در دست باد پیچ وتاب می خورد.
