رقصی چنین....!
به بهانه برپایی نمایشگاه خوش نویسی مهران جمشیدی در گالری شهید آوینی خرم آباد .
کاغذ در رقصی چنان که نی آغاز کرده ، بی قرار کی به جاودانگی رسیدن است و نی نالان از فراغی که مردوزن را به ناله واداشته.
چه رازی است در این همه ناله که نی دارد؟
وچه سری نهفته در کاغذ واضطرابش؟
مگر این فراغ را پایانی هست.کی و کجا آن روز وصل محقق می شود.برای نی،برای کاغذ ،برای دستانی که پل می شوند برای وصل و رسیدن؟که هر چه هست از همین فراغ است و هرچه می خواهیم باشد امید وصل است!
می گویند: هنرمندان – آنی-دارند که دیگران نه!
می گویند :هنر از آن ودیعه ها است که خدا در دل و جان بعضی ها نهاده و من هرجا و با هر کس که دستی برهنر دارد چنین شنیده ام که انگار از همان اول قرار بود اتفاقی بیفتد.
سبب عوض شدن روند زندگیم خاطره ای است که در محله تولدم خلاصه می شود.همه در یک ساختمان زندگی می کردیم.نه تنها خانواده ی من که چند خانوار دیگر هم!
پدرم خیاط بود و محلی دوز مغازه اش در درب دلاکان بود و دنیایش پر از رنگ های وحشی و مهربان .
مهربانی خاص همه ی مردم آن روزگار بود!
کنار خانه امان ،در همان محله ی درب دلاکان چاهی بود مثل چاهای شاهنامه .چاهی که از آن دیو سه شاخ بیرون می آمد و پهلوان مرز پرگهر را در خود اسیر می ساخت.
شیطنت روزگار کودکی بود و فرهنگ خاص مردم آن روزگار که روانشناسی تعلیم و تربیت را_ نه _ خوانده بودند و نه شنیده بودند.
تهدید می شدیم به پرت شدن در این چاه، تا شیطنت نکنیم و کسی را نیازاریم. که کاری چنین گناهی بود بزرگ و البته نابخشودنی.
من عاشق نقاشی بودم. آب را آبی می کشیدم و چنان بزرگ که به پای همه ی سپیدارها می رسید و اندوه از همه ی دل ها می شست!
گل را سرخ می کشیدم و آنقدر پر رنگ که بویش همه ی ذهن ها را مست می کرد و درخت هایم همه سبز سبز!
مادر با سادگی های خاص خودش تصور می کرد دارم مشق می نویسم. که نمی نوشتم!
روزی درابتدای نهری بودم که به کاغذ نقش می بست و می رفت تا برسد به سپیدارها.
آب به درخت نرسیده، مادر به دفترم نگاه کرد و شد آنچه نمی بایست.
چشم که باز کردم پرسپکتیو چند زن سیاه پوش را بالای سرم دیدم و دفترم که حالا به جای نهر آب و درخت و گل و گیاه آغشته شده بود به رنگ خونم!
نهر نیمه تمام؛ به سمت هیچ سپیداری قد نکشید. من نه تنها نتوانستم اندوه دلی را بشویم که اندوهی بزرگ در دل و جان خود احساس کردم.
اندوهی که سال ها وامی داشتم بپرسم به کدامین گناه کشته می شوم؟
نمیدانم شاید مادر تصور می کرد کشیدن نقاشی گناه است و کشته شدن من هم تاوان آن گناه!
خط را با نقاشی آموختم.شاید برای قصاص آن گناه .گناهی اساطیری که پدرم حضرت آدم مرتکب شده بود و من با سرگردانیم تاوان آن را می پردازم.
درست که اولین شیشه نوشته ام ((توکلت الله))بود و به برکت همین نگارش توانستم 6-5 تومان درآمد داشته باشم و ثروتی هنگفت بدست آوردم و همان روز به استقلالی مادی برسم .اما واقعیت آن که همچنان سردرگم هستم.
تا پایان روزگار درس و مشق و به برکت معصومیت کودکی و پاکی نوجوانی خیلی این سرگردانی را درک نکردم.
سال 1359 به سبب دوستی با آقای نجات فر از بچه های محله پشت بازار با انجمن خوشنویسان ایران آشنا شدم.
باب جدید همان سرگردانی تاریخی.
همین جا بود که شانس زیارت استاد امیر خانی را بدست آوردم.برکت این دیدار مرا به کار جدی وا داشت.تا پایان مرحله دوره عالی نزد استاد طلبگی کردم و از آن به بعد به برکت وجود استاد حمید فلسفی تا دوره ممتاز کار نستعلیق را زیر نظر این عزیزان ادامه دادم.
استاد کابلی شکسته را به من آموخت.اتفاقی که حتما بزرگترین حادثه زندگیم بوده و خواهد بود.
سال هفتاد و سه از جهاد دانشگاهی موفق به اخذ مدرک گردیدم و تا کنون نزدیک به هفت هزار هنرجو تعلیم داده ام.
این حرف های مهران جمشیدی هنرمند خوش نویس خرم آبادی است در حاشیه ی بر پایی نمایشگاه رویای قلم.
آن دفتر پر قصه را ورق می زنم و از جمشیدی می خواهم بگوید چرا اسمی چنین برای نمایشگاه برگزیده.
گفتم آنچه مقصود است بدست نمی آید و تا هستی باید در پی اش باشی.انتخاب این نام پنج ماه طول کشید.ادای نذری به سبب بیماری سختی که بر من عارض شده بود و دل شکستنی در شب نوزدهم ماه رمضان از صدای جوانی مداح که از خویشتن خویش جدایم می ساخت و واداشتم به این تفکر که چرا من نتوانم چون او تاثیر گذار باشم و رقصی چنان در میدان عشق نداشته باشم.
این اسم را برگزیدم تا بیانگر ارادتی باشد و شاید سعادتی نصیب سازد که به حمدالله ساخت.رویای قلم برایم مفهومی خاص دارد.مفهوم همان ارادت .همان بنده کمترین بودن و از پایین در اوج خیره شدن.
و فاصله ی نمایشگاه قبلی تا اینجا؟
چهار سال ناقابل!؟
چرا این همه طولانی؟
سکوت!
از دیگر نمایشگاه ها و کارهایت بگو.
سال هفتادو چهار هم در نگارخانه هنر ایران و هم در خانه آفتاب نمایشگاه زدم.این کار سبب معرفی بیشتر هنر خوشنویسی خرم آباد به دیگران شد.در بیشتر از هفتاد نمایشگاه جمعی حضور داشته ام.یکی از برگزیدگان خطوط عربی همایش بین المللی کشورهای اسلامی هستم.که تحریر سوره حمد م در کتاب آثار منتخبین کشورهای اسلامی چاپ شده اتفاقی که فکر می کنم افتخاری است برای خوشنویسی دیارم.
بسیاری از کارهایم به شکل پوستر چاپ و توزیع شده.از جشنواره های گوناگون تقدیر نامه دریافت کرده ام.برای صدا و سیما برنامه ای آموزشی تنظیم و طراحی کرده ام؛که در صورت تامین اعتبار می تواندگامی بلند در جهت اشاعه ی هنر خوشنویسی تلقی گردد.
حدود یک سال است آموزشگاه خوشنویسی دایر کرده ام .سعی دارم تا آنجا که بتوانم خوشنویسی را در بین عموم اشاعه دهم.گروهی از دانش آموزان ابتدایی را تعلیم می دهم که آینده ای درخشان خواهند داشت.
برپایی نمایشگاه مشکلاتی هم دارد درست است؟
نه!
وقتی کار با التماس درست می شود چرا باید مشکل باشد .اصلا انگار باید برای ترویج و تعالی فرهنگ التماس بکنیم.هزینه هم بدهیم و تا آخرین لحظه استرس هم داشته باشیم!؟
تا چند لحظه قبل از برپایی نمایشگاه همه اش اضطراب داشتم که چگونه باید پاسخگوی مهمانانم باشم.
می خواستند وسط گالری صندلی بزنم و از آنها پذیرایی کنم .سالن را برای ساعتی در اختیارم نمی گذاشتند.بالاخره آقای کمالوند وساطت کرد و کار به سامان رسید.
با این همه به برکت وجود نمایشگاه کتاب باز هم خوشنویسی در حاشیه ماندکه فکر نمی کنم امری غریب باشد.
اصلا هنرمند باید همه جا و همه وقت غریب بماند .بس است یا باز هم بگویم؟
نه آقا دستتان درد نکند لطفا از استقبال مردم بگوئید.
ببینید مردم با همه این کم مهری ها با همه گرفتاریشان عاشق و علاقمند کارهای هنری هستند.
این مردم همیشه جلوتر از متولیان هستند.مردمی فهیم و اندیشمند هستند که هیچ امکاناتی ندارند اما علاقمندند و عاشق هنر و هنرمند.من بسیاری از نمایشگاه ها را دیده ام در گوشه گوشه ی ایران باور کنید بی اغراق می گویم استقبال مردم خرم آباد بی نظیر است.
چرا این نمایشگاه را در محله های فقیر نشین برپا نمی کنی.
اتفاقاً همیشه ذهن خودم درگیر این موضوع است.کاش امکانش را داشتم.
اگر فضایی برای نمایشگاه سرباز یاسیار وجود داشته باشد اگر سالن مدرسه یا دبیرستانی باشد من با همه ی وجودم آماده ام آثارم را برای این مردم به نمایش بگذارم .باور کنید با این کار می شود کلی فرهنگ سازی کرد .می شود به استعدادهای فراوانی امکان خودنمایی داد.
من نمیدانم شورای شهر با شهرداری چه مسئولیتی در برابر هنرو ترویج آثار هنری دارند؟
چرا آقایان نمی خواهندچنین اتفاقی رخ دهد.چرا در پشت بازار و درب دلاکان و اسدآبادی نمایشگاه برپانمی کنند .چرا نمی خواهند از دانش و آگاهی هنرمندان در جهت زیبا سازی و مبلمان درست شهر بهره گیرند اینها را من نمی دانم.اما می پرسم و امیدوارم کسی پاسخگو باشد.
من هم امیدوارم آقای جمشیدی.

