تبليغاتX
... تا سپیده - قصه خرم آباد ترجمه ای از معصومه ضیایی

     

نان

                                                                                      ولفگانگ بورشرت

                                                                                      ترجمه‌ی: معصومه ضیائی

                    

                                                                                                   

 نخست دیدگاه «هاینریش بُل» در ارتباط با داستان:  

... « قهرمانان» این داستان آدم‌های کاملا عادی‌اند: زوج مسنی که سی‌و‌نه سال از ازدواج آن‌ها می‌گذرد‌. در این داستان موضوع چندان «قابل بحث»‌ی وجود ندارد، موضوع فقط یک برش نان است. اما، در عین حال، همین موضوع، همان‌طور که شاهدان عینی قحطی ممکن است هنوز به خاطر داشته باشند، بسیار تکان دهنده است‌. داستان، بسیار کوتاه است و با فاصله روایت شده، با وجود این، همه‌ی رنج و نیز عظمت انسانی در آن نمودار است، همان‌گونه که در استخوان شکسته‌ی بینی در عکس رادیولوژی ِ جمجمه‌ی مرده‌ای پیداست. این داستان کوتاه هم سندی تاریخی و هم اثری ادبی است، مانند داستان‌های جاناتان سویفت درباره‌ی گرسنگی مردم ایرلند.

 


 

 

زن یک‌باره از خواب پرید. ساعت دو و نیم بود. فکر کرد، چرا بیدار شده است. آها. در آشپزخانه کسی به صندلی خورده بود. گوش به صدای آشپزخانه داد. سکوت بود. وقتی دست روی رختخواب کنارش کشید، آن را خالی یافت. برای همین آن قدر ساکت بود: صدای نفس‌های مرد کم بود. بلند شد و کورمال کورمال به سوی آشپزخانه رفت. در آشپزخانه با هم روبرو شدند. ساعت دو و نیم بود. زن چیز سفیدی را جلوی قفسه‌ی آشپزخانه دید. چراغ را روشن کرد. آن‌ها در لباس‌خواب روبروی هم ایستاده بودند. شب. ساعت دو ونیم. در آشپزخانه.

روی میز آشپزخانه ظرف نان بود. زن دید که مرد برای خودش نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب بود. و روی رومیزی خرده‌های نان. شب‌ها که می‌رفت بخوابد، همیشه رومیزی را تمیز می‌کرد. هر شب. ولی حالا خرده‌های نان روی رومیزی بود. و چاقو هم. زن سرمای کاشی‌ها را که آرام در تنش بالا می‌رفت، حس می‌کرد. و سعی کرد به بشقاب نگاه نکند.

مرد گفت: "فکر کردم این جا چیزی شده." و به دوروبر آشپزخانه نگاه کرد.

زن جواب داد: "من‌َم چیزی شنیدم." و همان لحظه به‌فکرش رسید که مرد شب‌ها در لباس‌ِخواب درست و حسابی پیر به‌نظر می‌آید. همان قدر پیر که بود، شصت‌وسه ساله. روزها گاهی جوان‌تر به چشم می‌آمد. مرد فکرکرد، که زن واقعاً پیر به نظر می‌آید. در لباس خواب حسابی پیر است. ولی این شاید به خاطر موهایش باشد. در مورد زن‌ها بستگی به موی‌شان دارد، شب‌ها. به یک باره پیرشان می‌کند.

"باید کفش می‌پوشیدی. این جور پابرهنه روی کاشی‌های سرد. سرما می‌خوری." زن به او نگاه نکرد. نمی‌توانست تحمل کند که او دروغ می‌گوید. آن هم بعد از سی‌ونه سال زندگی مشترک.

مرد یک‌بار دیگر گفت: "فکر کردم این‌جا چیزی شده." و دوباره نگاه بی‌معنایی از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر انداخت. "صدایی شنیدم. اون وقت فکر کردم، این جا چیزی شده."

"من‌َم شنیدم. ولی چیزی که نبود." زن بشقاب را از روی میز برداشت و خرده‌نان‌ها را از روی رومیزی جمع کرد.   

مرد نامطمئن تکرار کرد: "نه، چیزی که نبود."

زن به کمک او آمد: "ولش کن، صدا از بیرون بود. بیا بگیر بخواب، سرما می‌خوری. روی کاشی‌های سرد."

مرد به پنجره نگاه کرد: "آره. حتماً صدا از بیرون بود. من فکر کردم از این جاست."

زن دستش را به سمت کلید برق بلند کرد و فکر کرد: "الان باید چراغو خاموش کنم، وگرنه باید به بشقاب نگاه کنم. من نباید به بشقاب نگاه کنم." و گفت: "بیا دیگه" و چراغ را خاموش کرد. "صدا از بیرون بود. ناودون موقع باد همیشه به دیوار می‌خوره. حتما ناودون بود. موقع باد لق می‌زنه."

آن‌ها دوتایی کورمال کورمال از میان راهروی تاریک به اتاق خواب رفتند. پاهای لخت‌شان روی کف‌پوش تاپ تاپ صدا می‌کرد.

مرد گفت: "آره از باده. تموم شب باد می‌اومد."

وقتی در رختخواب دراز کشیده بودند، زن گفت: "آره، باد بود تموم شب. ناودون بود."

"آره، من فکر کردم صدا از آشپزخونه‌س. ولی ناودون بود." مرد این را طوری گفت که انگار نیمه‌خواب است.

ولی زن حس می‌کرد، که صدای او وقتی دروغ می‌گفت، طنینی غیرواقعی داشت. گفت "سرده." و آهسته خمیازه کشید. "می‌رم زیر لحاف. شب به خیر."

مرد جواب داد: "شب به خیر." و اضافه کرد: "آره. واقعاً حسابی سرده."

بعد سکوت بود. پس از دقایق زیادی زن شنید، که مرد آهسته و با احتیاط چیزی را می‌جود. زن به‌عمد عمیق و منظم نفس می‌کشید، تا مرد متوجه نشود که او هنوز بیدار است. ولی جویدنش آن قدر منظم بود که  زن با صدای آن به خواب رفت.

شب بعد که مرد به خانه آمد، زن چهار برش نان جلوی او گذاشت. وگرنه سهم او همیشه سه تا بود.

زن گفت: "تو می‌تونی راحت چهارتا بخوری." و از جلوی چراغ کنار رفت. "من این نونُ خوب نمی‌تونم هضم کنم. تو یکی بیشتر بخور. هضمش برام راحت نیست."

زن می‌دید که مرد چطور روی بشقاب خم شده است و به او نگاه نمی‌کند. در این لحظه دلش به حال او سوخت.

مرد همان طور که سرش توی بشقابش بود گفت: " نمی‌شه که تو فقط دو تا برش نون بخوری."

" چرا. شبا من نون ُ خوب هضم نمی‌کنم. بخور دیگه. بخور."

تازه بعد از مدتی، زن زیر نور چراغ  سر میز نشست.

 

 

از کتاب گل قاصد، ولفگانگ بورشرت، ترجمه‌ی معصومه‌ ضیائی و لطفعلی سمینو، نشراختران 1386

 

 

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:15 |