تبليغاتX
... تا سپیده - قصه خرم اباد نصرت ماسوری

 

نصرت ماسوری

سقوط

ملافه را روی شکمش مرتب کرد. پرستار گفت:

(( الآن بی حست می کنیم دیگه چیزی نمی فهمی.))

پاهاش را روی تخت جا به جا کرد.

((چه قدر طول می کشه؟))

((فوقش یه ربع. کوچیکه، زود تموم می شه.))

((آره کوچیکه. خیلی کوچیکه.))

دکتر را دید که با روپوش و دستکش های سفید توی اتاق آمد. از صورتش فقط دو تا چشم با مردمک های سبز پیدا بود. صورتک سفیدی چهره اش را پوشانده بود. سرنگ را که به دست گرفت، عضلات شکمش منقبض شد.

((می ترسی؟))

((فقط بیست روزشه.))

((اینجوری آسونتره. اگه بزرگتر بود شاید نمی شد کاری کرد.))

سوزش نوک سوزن را در درونش احساس کرد. لرزید. انگشت هایش درهم قلاب شده بود. ناخن هایش توی گوشت دست هاش فرو می رفت. سنگینی دست مرد را روی شانه هایش حس کرد.

((چیزی نیس عزیزم. یه کم تحمل داشته باش.))

مردمک های میشی توی چشم ها سرگردان بودند. هوای خفه ی مطب نفسش را تنگ می کرد. از لای در دید که دکتر رفت و روی ایوان، جلو بوته ی یاس ایستاد. به مرد نگاه کرد. دستش را روی شکمش گذاشت. مرد گفت:

((گفتم که بهش فکر نکن. می دونم برات خیلی سخته.))

صورتش را برگرداند. دکتر داشت گل های یاس را بو می کشید. هوای اتاق دم کرده بود. مردمک های میشی توی سفیدی دو دو می زدند. پرستار با دستمال پیشانیش را خشک کرد.

((آقا شما لطفاً بفرمایید بیرون.))

دید که دکتر چیزهایی را از توی سینی برمی داشت و درون او فرو می برد.

نور چراغ پایین تخت چشم هایش را زد. اتاق تاریک بود. صدای باد را از بیرون شنید. شاخه های درخت ها به هم می خوردند. دو چشم سبز درون او را می کاوید. دستکش های سفید، سرخ شده بود. احساس کرد وزنه ای بهش آویزان است. از لای در دید که درخت ها، خم و راست می شدند. همهمه ی آن ها را شنید.

دانه ی عرقی روی صورتش غلتید. پلک هایش به هم آمد.

پرستار گفت: ((گرمتونه؟))

سرش را تکان داد. حس کرد دارد کش می آید. همینطور کش می آمد.یکهو رها شد. باز جمع شد. یک حلقه ی سیاه. سرش گیج می رفت. داشت می افتاد توی چاه. توی هوا چنگ زد. همینطور داشت پایین می رفت.

((داره تموم میشه خانم. یه کم طاقت داشته باشین.))

چشم هایش را باز کرد. دو نور سبز چشمش را زد. دست دکتر را دید که درونش فرو می رفت. چیزی از درون او بیرون کشید که رشته های قرمز و کشداری از آن می چکید. دکتر آن را لای دو انگشت گرفته بود و به آن نگاه می کرد.

صدای مرد توی گوشش بود.

((دکتر می گه اون فقط یه لخته خونه... یه لخته خون...))

دکتر داشت با پرستار حرف می زد و می خنیدید. صدای خنده اش توی گوش هایش را پر کرده بود. داشت از کوه بالا می رفت. صداها توی کوه می پیچید. ایستاد و نگاه کرد. گوش هاش پر از صدا بود. از خودش جدا شده بود. یکی دیگر بود.

صدای ناله ای شنید. چشم هایش باز شد. پرستار به روی او خم شده بود.

چنگال های قرمز توی تنش فرو می رفت. دوباره داشت از کوه بالا می رفت.

سردش بود. زیر پایش برف خرد می شد. باد دانه های برف را توی صورتش می زد. پایش سُر خورد و با دست توی هوا چنگ زد. تکه یخی را گرفت. لرزید.

((دارم یخ می زنم. دارم یخ می زنم.))

دستی پیشانیش را لمس کرد. صدایی گفت:

((چیزی نمونده دیگه. الآن تموم می شه.))

چشم هایش دوباره روی هم افتاد. سردش بود. هیچکس توی کوه نبود.

دانه های برف به صورتش می خورد. دره ی عمیقی پایین پاهاش دهن باز کرده بود.

صدا گفت:

((آروم باشین خانم. آروم باشین.))

پنجه ی قرمز دکتر را دید که بالای صورتش تکان می خورد. صورتک سفید از صورتش افتاد. داشت می خندید. پایش سُرید. داشت به دره پرتاب می شد. دستش را دراز کرد. مرد را دید که می خندید.

(( ما مجبوریم عزیزم. ما مجبوریم.))

سنگینی چیزی را روی سینه اش احساس کرد. پرستار را دید که گوشی را روی قلبش جا به جا می کرد. دستش را گذاشت روی سینه اش. سینه اش بالا و پایین می رفت. چیزی زیر آن بزرگ می شد. بزرگ و بزرگتر می شد و می تپید. همه ی تنش بالا و پایین می رفت و می تپید. تنش شده بود یک قلب بزرگ. بزرگ و بزرگتر شد تا ترکید. دستش توی هوا چنگ زد. لیز خورد و توی دره غلتید.

صدایی از دور گفت:

((تموم شد خانوم. تموم شد.))

اردیبهشت 74

تهران

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهرام در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:18 |