این را بدانیم باور کنید بد نیست !
حرفی به بهانه چهارمین شب قصه ی خرم اباد .
شبی ازشبهای دلتنگی برای یاسر اکبریان عزیز نوشتم :
.......
چرا بعضی عزیزان نمی دانند روزگاری در دیارمان ؛ مادرانی دلتنگی ی اشان از فراق فرزندی که سرباز بود و در دیاری غریب و شوی بیچاره ای که برای لقمه نانی ترک دیار کرده بودرا با یاری انان که خواندن و نوشتن را بلد بودند بر ورقی ده شاهی می نوشتند .
.........
حیف نخواسته اید بدانید _ شما _ داستان سیل ظلمتی که بر سفره امان روان ....
ونتوانسته ایم بدانیم _ما _ داد از کجا بخواهیم ......
.......
دلم می خواهد به ان نوشته این را هم اضافه کنم !
قصدم از هر کاری که می کنم _ خوب و بدش را نمیدانم _ تاثیر و ایجاد تغیری است هر چند حد اقلی بر انچه همه امان را می آزارد . نمیدانم چرا این همه بی حوصله ایم . اما ؛ هستیم .!
نگوییم کاری نمیشود کرد که اگر چنین باشیم؛ بی تعارف عد م مان..... .
من با مرتضای عزیز گفتم بهتر است وقت و توانمان را برای بهتر شدن و پر بار تر شدن بگذاریم . اینجور بگویم که حیف است خودمان را در گیر کنیم با گله مندی .و شکوه کردن . گفتم امیدم این است که کسی پیدا شود و مثلا کاری کند کارستان . آستین همت بالا بزند و با نگاهی علمی و خردمندانه کار داستان و داستان نویسی را در خرم اباد نقد کند . ایراد بگیرد و ایده بدهد برای بهتر نوشتن و بیشتر دانستن و اینجور حرف ها که چه بخواهیم چه نه راه پیشرفتمان این است .
اینجا هم همین را تاکید می کنم و درخواست . بر این باورم نوشتن کامنتی از سر عصبیت و... دردی که درمان نمی کند هیچ کلی هم برایمان دردسر می آفریند .
بیذیریم همه داریم کار فرهنگی می کنیم و همه نیازمند به یک دیگریم برای کامل شدن .
من نه می توانم بی تفاوت باشم براین بی مهری که دامان گیرمان است و نه هیچکدام از شما عزیزان را چنین می خواهم . از قدیم تا الان و تا همیشه .
بیایید توان و نیرویمان را بیهوده حرام نکنیم !
.... یس لطفا تنهایم نگذارید !
... تا سپیده

