زیبا آزادی
بايد به عقب تر برگرديم اين طوري براي هردومان بهتر است
اي كاش همه چيز به عقب برگردد ، عقب تر ،عقب ترو عقب تر از آنكه من اينطوري روي اين تخت افتاده باشم . عقب تر از اين حتي حتي عقب تر از آنجا كه تو شروع مي شوي . از اول اول،به آنجا كه من نشناسمت. اصلا نباشم كه تورا بشناسم يا ببينمت و تو كنار آن پنجره نباشي و من منتظر آن دختر كه ديروز غروب بهم زنگ زده نمانده باشم، آنوقت تو هم پشت پنجره نيايي و مرا آن زير، كنار درخت چناري كه رويش قلبي را كنده بودند كه تير خورده ،نمي بيني و من هم به طور اتفاقي سرم را بالا نمي آورم و فكر نمي كنم كه تو .............
بله بايد به عقب تر برگردم ،عقب تر از آن قرار كه بي قرارم كرده بود .پيشتر از آن اضطراب كه مدام دلم را مي لرزاند و مرا به اين فكر وا مي داشت كه نكند تو نيايي ؟!
البته نيامدي ،چون ديگر قرار نبود بيايي نه اينجا كافي نيست پيش تر از اين ،بايد برگردم چون معلوم نيست كه اگر اينجا بمانم (سر قرار را مي كويم) چه اتفاقي بيافتد؟!بايد برگردم و آنقدر دور بشوم ،كه ديگر مجبور نباشم كه اينطور رنگ پريده و وا رفته با گردني شكسته ،اوه......نه ....نه....... تو بايد كمك كني اينطوري تنهايي نمي شود ،نمي خواهم با اين عضلات بريده و رگهاي نصفه و نيمه و آن تن بي جان ،روي اين تخت ..........نه......... من نمي خواهم ،پس بياكمك كن برگردم به آنجا كه ،نبايد كنار چنار ،رو به روي خانه شما منتظر مي ماندم .و تو نبايد از پشت پنجره علامت مي دادي آنطور كه من فكر كنم تو همان دختري هستي كه هر روز عصر به من تلفن مي زند . باور كن اينطوري براي همه امان بهتر است.
اصلاً بگذار من آنقدر زير آن چنار ،منتظر شنيدن صداي آن دختر بمانم تا علف زير پاهايم سبز شود. شايد اينطوري به نفع هردومان باشد ،آنوقت من ميروم دنبال پيدا كردن آن دختر و هرگز فكر نمي كنم كه صاحب صدا تو باشي ( آن دختر كه هر عصر زنگ مي زند و با آن لحن عاشقانه مهربان با من قرار مي گذارد و مدام مي گويد دوستم دارد) نه نه دختر خيال نكن كه من ترسيده ام ،خيال نكن اين حرف ها را فقط به خاطر خودم مي زنم نه..... اصلاً نبايد آنقدر اصرار كني. آخر من آمادگي اش را ندارم ، آمادگي ديدن تن ورم كرده ات را ،آمادگي شنيدن بوي كز خوردگي موهايت ، آمادگي ديدن جسدي كه حتي ممكن است مال تو هم نباشد نه دختر تو بايد سر قرار نيايي ، نبايد دستانم را نوازش كني نبايد در گوشم به آرامي و با گرمي بكويي بگويي كه:(( دوستت دارم )) نبايد آنقدر به من نزديك شوي كه صداي تپش قلب عاشقت را بشنوم ما بايد از هم دور بشويم آ»قدر دور كه من هنوز با خانواده ام توي يك شهر ديگر زندگي كنم به آنجا كه هنوز يعني به آنوقت كه هنوز دانشگاه قبول نشده ام تا به شهر شما بيايم ، تا تو مرا ديده باشي و تلفنم را شماره تلفنم را نه من بايد برگردم بايد به شهر شما نيايم تا آنقدر تلفن خانه ام زنگ بخورد اصلاً نبايد جواب هيچ تلفني را بدهم و گرنه هفته اي يكبار سر از خانه تو كه اشتباهي گرفته ام خواهم در آورد .نشنوم و نبينم پدرت را كه هر بار مي گفت (( شما فقط دانشجويي ، هيچي نداري تازه مال اينجا هم .......من دختر به شما..........)) او راست مي گفت تو نبايد آنقدر دلبسته من مي شدي آنقدر كه عشقت مرا وادارد بيايم خانه اتان خواستگاري و بيشتر از آن آنقدر كه تپش هاي قلبت را توي قلب خودم احساس كنم . گفتم كه من و تو بايد به پيش تر ها برگرديم مثلاًبه همان قرار يا حتي قبل از آن بله به اتاق من قبل از زنگ خوردن تلفن ،آنوقت من سه شاخه را از پريز بيرون مي كشم تا با شنيدن صداي آن دختر آنقدر حالم عوض نشود ،بايد كنجكاوي را درونم بكشم آنقدر كه محل قرار را نپرسم و نخواهم كه هر طوري شده صاحب صدا را بله همان لعنتي كه مرا سر كار گذاشت و تو را ......و حتماً بعدش كلي به ريش ما خنديد . همان كه به محض آشنايي من و تو ديگر هييچ وقت زنگ نزد . پس هيمن است اينكه تلفن را قطع كنم اينطوري كسي كه در كمين زندگي من و تو بود ،همان لعنتي كه زندگي من و تورا به اين روز انداخت ،همان دختر كه احتمالاً پيش از اينها من وتورا مي شناخته و شايد تو را بيشتر، ممكن است زماني عشق اش را به خاطر تو وآن چهره معصوم و جذابت از دست داده آنطوري كه من تورا، اصلاً از كجا كه او قرار رفتن ما را با هم به برادرت ، ممكن است او همه چيز را ديده باشد ، تو را كه به خانه من آمدي ما را كه در آغوش هم. نكند او وقايع خانه من را بله خودش است خانه من. مي خواهم به پيش تر بروم اما نه آنقدر كه به دانشگاه نيايم به شهر شما ، اما اين خانه را نمي گيرم اين خانه نحس را كه حتماً او روزي در آن زندگي كرده و شماره تلفنش را. اصلاً مي روم به محله و منطقه ديگري اما اگر او آنجا هم ..... نمي دانم چرا فكرم ديگر كار نمي كند هر چه فكرش را مي كنم مي بينم بهتر است قيد درس خواندن را بزنم حتي اگر قلب پدر و مادرم نه نمي توانم آنها هميشه آرزو داشتند كه من درس بخوانم و براي خودم كسي... اما اينطوري كه بيشتر ناراحت مي شوند آنطور حداقل زنده ام و پيش آنها هستم آخر مادرم با غم نبودن من چطور سر خواهد كرد.
بايد از اين قرار دور بشوم . قراري كه ختم به اين تخت مي شود و پيش تر از آن به اتومبيلي كه آن شب كنار من ايستاد و زني جوان كه گويا رابطه اي با برادرت داشت، بگويد خودش است . نه نمي خواهم درد فرو رفتن چاقو را به پهلوهايم حس كنم آنوقت جواب مادر را چه بدهم آخر من قول داده بودم كه مواظب خودم باشم بايد به پيش تر از آن قول برگردم اينطوري حداقل ناراحت نخواهم بود كه به مادرم قول دروغ داده ام و تو ، تو اينطوري مي دانم ، مي دانم تو ترجيح مي دهي با بدن ورم كرده و موي كز خورده و صورت ناشناس بيرون از شهر توي جنگلهاي اطراف ديده شوي ولي به اول برنگردي به جايي كه قرار بود تو را به آن مرد بدهند ، همان مرد قوي هيكل ،همان سايه وحشتناك با موهاي وز و كله گنده كه آنطور گردنم را فشار داد كه نتوانستم بگويم كمك نه تو نبايد به آن سايه غول آسا اما من چه ؟
تو. البته مي دانم من اگر به عقب برگردم تو باز هم خواهي سوخت و من نمي خواهم تو را آنطور با تن سوخته و موهاي كز خورده ببينم اما تو بايد كمكم كني آخر بايد به فكر مادرم هم باشم البته به فكر تو هم اما تو هم بايد كمي به فكر من !
مي دانم خيلي التماس كرده بودي كه با من حتماً آن دختر جاي مرا ،باورت نمي شود كه آن دختر معشوقه همان مرد يا چه مي دانم كسي كه قرار بود با تو البته شايد. به هر حال من نگران هردومانم نمي خوام تو ناشناس و بي جان با تني ورم كرده مهم نيست كه تو چه قدر مي خواهي يا من ......... ما موظفيم همديگر را نجات دهيم مثلاً من از تو خواهش مي كنم كه به خيلي پيش تر برگردي به وقتي كه كودكي بيشتر نيستي مي دانم از آن قسمت خوشت نمي آيد ، گفته بودي كه آنجا هم باز سرو كله مرد مو وزوزو ، همان سايه بزرگ ، برادر زن پدرت هست ، خداي من پس من چه كار كنم ، نمي خواهم تو را آنجا رها كنم در حالي كه زير دست و پاي آن مرد ، درست است زن پدرت از راه مي رسد اما كار از كار گذشته است خون روي فرش دلمه بسته تو اما هنوز زنده اي با اينهمه هنوز در خطري مي ترسم اگر بيشتر از حد آنجا بماني بميري پس به عقب تر بر مي گردم به آنجا كه نه تو باشي نه من، اينطوري من عزيز دردانه مادر نمي شوم آن هم بعد از 6 شكم دختر زاييدن و تو هم باعث مرگ مادرت نمي شوي باني آمدن آن زن به خانه پدرت آنوقت برادرت آنهم عصبي و شاكي بار نمي آيد با آن صورت كه جاي تيزي روي صورتش پاي چشمش گوشت اضافه آورده و ديگر مدام دم از ناموس و تيزي و دعوا نمي زند دم از سلول و بند و زندان آنهم وقتي كه خبر ندارد دردانه زن پدر چه بلايي سر تو......... نه تو نبايد بيايي اينطوري حتي اگر من هم به دنيا بيايم اتفاقي نه براي من و نه حتي براي برادرت كه بعد از اين اتفاقات كشته مي شود نمي افتد ، چون من اگر دنيا نيايم معلوم نيست چه بلايي سر مادرم مي آيد، حتماً اقوام و عمه ها پدر را وا خواهند داشت كه دختر بيوه فلاني را بگيرد تا اوجاقش كور نشود حتماً مادرم دق خواهد كرد من بايد بمانم من بايد باشم بايد باعث افتخار همه بشوم مي دانم اين خودخواهي است براي همين انتخاب با توست اگر تو بگويي نه من هم مي گويم نه ، آنونقت با گردن شكسته و رگهاي بريده از گردن بيرون زده ، تن سرد و چشمان وق زده مي افتم روي همين تخت كه الان هستم و زل مي زنم به سقف آن اتاق به دريچه تهويه و منتظر آن مردان سبز پوش كه ماسك زده اند مي مانم در حالي كه به تو فكر مي كنم به آن جسد باد كرده سوخته ناشناس كه مرا كنارش توي جنگلهاي اطراف رها كردند.

