پشت هیچستانيم !

ابراهيم جوادي را هم چسبيده به ديوار ديدم . اين بار نه جواب سلامم راداد و نه پرسيد چطوري عزيزم ؟
قهر نبود . حوصله حرف زدن نداشت .
گفتم : آقاي جوادي سالي كه انتظامي و نصيريان آمده بودند خرم آباد وتو داشتي با نصيريان در رابطه با تئاتر حرف ميزدي يادت مانده ؟
گفتم : يه نمايش بازي مي كردي كه در آن دست و پاتو زنجير كرده بودن و تو مي خواندي ....
گفت : بچه پهلوان زنده اش عشقه.
برگشتم ببينم به كي ميگويد بچه . جز خودم كسي را نديدم . نه كه خود خواه باشم و خود بين . واقعا كسي نبود . در چشم هايش خيره شدم و گفتم : آقا ! من ؟ من كه بچه نيستم .
گفت : آخه هنوز تو نيومده بودي تئاتر بازي مي كردم .
گفت : پدرش هم تعزيه مي گردانده
گفت : خانواده اش چه كار خوبي كرده اند كه زير اعلاميه مجلس ترحيمش ننوشته اند ابراهيم جوادي بازيگر و پيشكسوت تئاتر ....
حق داشت چون از لحظه ايي كه چشم هايش در آسمان گره خوردند ؛ آشنايي از مدعيان و متوليان هنر را در حوالي خودش نديد .
گفتم آقا اجازه دارم بنويسم كي و كجا و چه جور تئاتر را در خرم آباد دهه سي شروع كردي ؟
گفت :
نه ! فقط بنويس دبير دبيرستان هاي خرم آباد بودم !
دبيري كه ...
گفتم : اقاي جوادي .....
گفتم : ول كن بچه دل خوش سيري چند ؟
+ نوشته شده توسط بهرام در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت
15:38 |