
به دليل ايست قلبي؛
مشكاتيان از فستیوال جهانی موسیقی(روح زمین) انگلستا ن مقام نخست را داشت

به دليل ايست قلبي؛
مشكاتيان از فستیوال جهانی موسیقی(روح زمین) انگلستا ن مقام نخست را داشت
صدای گریه ی برگ
اسحاق عیدی
برای : بهرام سلاحورزی
مرد ، کنار پنجره ، رو به باغ ، روی صندلی نشسته بود . خودش بود و تنهاییش . درختان را نگاه می کرد . هماهنگی نسیم آرام با شاخ و برگ درختان ، او را با خود به گذشته اش برد. آن روزها که نهال زندگیش ، شاداب و دست افشان ، با لبخند هستی هم آواز بود . ریزش ترد و شیرین بهار را در کامش به یاد آورد. آن روزها که خود و اندیشه اش تسلیم گذرانی بود ، به رنگ آسمان ، آبی آبی . چشم داشتی انسانی ، مانند آواز نرم شکوفه ها .
* * *
بهار را دید که درختان را در آغوش گرفته است . می شنید که به درختان می گوید : ببینید ، جوانه ها دارند بر تن تان می روید . و چندی بعد شکوفه ها نیز ، با بزم رنگین خود ، قشنگ ترین آرایش های هستی را ، به تماشا می گذارند.
صدای آب را شنید که با آوازی نرم نجوای آن دو – بهار و درخت – را گوش می داد . که بوی لبخند های آغازین حیات را داشت . آب هم داشت می گفت : پس سهم من ؟ تکه ای ابر در گستره ی آسمان با پروازی سبک مانند خیال ، به آب پاسخ داد: ما – من و تو – آغاز گر این راه هستیم .
* * *
مرد ، به یاد ویرانگری پاییز افتاد ، و هستی به تاراج رفته ی برگ های خشک از خود پرسید : راستی وقتی برگ های خزان زده ، از ساقه جدا می شوند ، در آن لحظه ی جدایی ، با چه بیانی از درخت خداحافظی می کنند ؟ شنید که درخت ، به برگ های جدا شده از شاخه هایش می گفت : کجا ؟ من هنوز هستم .
مرد ، شنید که برگ ها به درخت می گویند : راه ما از تو جداست ، تو بر جا ایستاده ای ما از پرواز ساخته شده ایم .
* * *
زن ، کنار پنجره ، رو به باغ ، روی صندلی نشسته بود ، خودش بود و تنهاییش درختان را نگاه می کرد . پاییز بود . صدای گریه ی برگ های مرده را حس کرد . به پرواز آن ها نگاه کرد . خود را دید که توان پرواز نداشت . به یاد آورد . این ، خود او بود که سال ها پیش بال های خود را شکسته بود .
هیچ گاه بهار را ندید . بوی گل ها برایش بیگانه بود . صدای مردش را در دور دست های زمان شنید ، که داشت می گفت : تو بر جا ایستاده ای . من از پرواز ساخته شده ام .
كدام شيطان در آتش ميشوي ؟
آفرين پنهاني 
آنان
سخاوتمنداني اند
كه چراغاني جهان خود ساخته را
به همگان مي بخشند
بيشك
براي همين زاده شده اند
شاعران !

چه بگويم ؟
هيچ!